نقش بستن بر مخروطی تهی
صدا برای همیشه کر شده است
در قطعه ای که از مثلث ها وُ باد ، تراشیده ام
آنجا برای همیشه تو کوری
آنجا برای همیشه کری
آنجا ،
باران را نمی شود به دهان ِ تو بُرد
اضلاعت حرکت نمی کند
وَ این هوا که زیر ِ لیوان مانده است
برای خداحافظی ست
وَ بر تداعی ها ،
می شود خطوط ِ منجمدی را شمرد
که
زیر طاق ، فروریخت .
دست می کشیم بر برآمدگی های مان / ابدی نیست
مثل کاغذ از دهانم درمی آید وُ ویران می شود
می لرزم از صدای خودم
در قلوه های سنگ .
باورم نمی شه که " آریو " کوچولومون بالاخره به دنیا اومد . سپیده ی نازنینم مادر شد و
احسان عزیزم ، پدر . بعد از همه ی تب و تاب ها و تلخی های این روزها ،
بی اغراق ، این ، تنها خبر شادی بخش و مبارک بود .
نگرانی ِ به نگارش درآمده ی احسان و نگرانی ِ نانوشته ی سپیده رو درک می کنم .
نگرانی
برای اینکه آریو و آریوهامان ، آیا خواهند توانست در جامعه ای تنفس کنند و ببالند که
ضامن امنیت ، آزادی ، آرامش و شادی ِ شان باشد ؟
این شعر به گمان ام باید مربوط به سال 80 باشد و بی شک ،
بیان حال همه ی این سال ها .
برای سپیده ، احسان
و
آریو
دلم رفته برای آبی که
شهرم را ببَرَد از پشت
خونمردگی ام را تمام کند
در عکس های آجری مان نریخته باشد
دیگر تمام کند
قهر ، خشم ، بند ، خاطره ، خمپاره را
دلم رفته برای روزی که
تو را سفید و امن به دنیا بیاورم
جایی
بیرون از نقاشی ِ درخت های سوخته ی مهد کودک ات .
پی نوشت :
what does not change
is the will to change
...
روز ِ چهل
شعری برای مرگ ندارم
" کبوتر ِ این نامه ، آفتاب خواهد بود " *
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* خاقانی
